مؤسسة دلتا للمعلومات والأنظمة ( مترجم : گيلاني )
419
الفاروق ( فارسي )
* فصل سوم : اسلام ، هجرت و جنگهاى عمر * * تناقضات در اسلام آوردن عمر * * * عمر چگونه مسلمان شد ؟ عمر ادعا مىكند كه گوسالهاى را كه براى بت قربانى كرده بودند او را به اسلام بشارت داد ! - تاريخ طبرى ج 2 ص 45 ابن حميد . . . . . از عبدالله بن كعب غلام عثمان روايت مىكند : عمر بن خطاب در مسجد ميان مردم نشسته بود ، كه مردى وارد شد و به طرف عمر آمد . هنگاميكه عمر به او نگاه كرد گفت : اين مرد هنوز بر شرك و كفر خود باقى است ، در جاهليت از كاهنين و پيشگويان بود . مرد سلام كرد و نشست . عمر به او گفت : آيا مسلمان شدهاى ؟ گفت بله . عمر گفت : تو در جاهليت كاهن ( پيشگو و غيبگو ) بودى ؟ گفت : سبحان الله ، از من چيزهائى مىپرسى كه از هيچيك از مردم نپرسيدهاى از زمانيكه به خلافت رسيدهاى ! عمر گفت : خدايا ما را بيامرز ، ما در جاهليت از اين بلاها زياد داشتيم ، بت مىپرستيديم و آنها را در آغوش مىگرفتيم . تا آنكه خدا به اسلام ما را نجات داد ، آن مرد گفت بله من در جاهليت كاهن بودم . عمر به او گفت : از دوستت خبر بده ( از اجنه ) چه چيزهاى عجيبى برايت گفتهاند ؟ گفت حدود يكسال يا يك ماه قبل برايم خبر آورد كه اجنه نااميد و پريشان دين خود را رها كرده و به كوه و بيابان پناه بردهاند . عمر گفت : به خدا قسم كنار يكى از بتها در زمان جاهليت بوديم ، در ميان عدهاى از قريش ، يك نفر گوسالهاى را براى بت قربانى كرده بود ما تماشا مىكرديم تا به ما هم از گوشت آن قربانى بدهد ، كه ناگاه صدائى از داخل گوساله به گوش رسيد كه هرگز تا آن موقع صدائى چنان جذاب و نافذ نشنيده بودم ، مىگفت اى آل ذريح ! امرى بزرگ و نجاتبخش بروز كرده و مردى فرياد مىزند : لا إله الا الله . اين قضيه يك ماه يا يكسال قبل از ظهور اسلام اتفاق افتاد . ( گويا زمان داستان عمر با زمان داستان آن كاهن يكى بوده است . ) عمر ادعاء مىكند : رفته بودم تا پيامبر را كشته و جايزه ابو جهل را بگيرم كه شنيدم از غيب هاتفى ندا داده و بشارت مىدهد كه امر بزرگ ونجاتبخش ظهور كرده و مرا بشارت داد به فضيلت و مقامى بزرگتر از عزت و مقام بنى عدى ! ! - كنز العمال ج 12 ص 552